ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
شـامـگـه که عـیـسیِ چرخ کـبـود کرد بر سر طـیـلـسـان مشگ بـود داد چـرخ تـوسـن معـکـوسسِـیـر جای خـاصان حـرم، در پای دِیْر دِیْری اما در صفا «بیتالحـرام» کعـبهای، در وی خـلـیلی را مقام معتکف در وی، یکی پیری صبیح چون به تخت طارم چارم، مسیح راهـبی، روشـندلـی، فـرزانـهای مسجـدی در کـسـوت بتخـانهای ناگـهـان دستی ز غـیب آمد پـدیـد بـا مـداد خـون و با کـلـک حـدیـد پس سه بیتی بعد غیبت در سه بار برنوشت از خون به دیوار حصار کـامـتـی که کـشـت فـرزند بـتـول خواهد آیا شافـعـش بودن رسول؟ کافـران ماندند از او حـیران همه وز شگـفت انگشت بر دندان همه کرد راهب سر برون از دِیْر و دید آتـشـی سـوزان به نخـل نی، پدید شـعـلـهرویی، خـودنـمایی میکـند فــاش دعــوی خــدایـی مـیکــنـد فــتــنـۀ دلهـای آگــاه اسـت، ایـن دعـوی «انـی انـاالله» اسـت، این پیر روشندل پس از روی شگفت رو به سوی آن سیهبخـتان گرفت گفت: الله! این گرامیسر ز کیست؟ رفته بر نوکِ سنان از بهر چیست؟ پـاسـخـش دادنـد آن قـوم جـهــول کز حـسـیـنبنعـلی، سبـط رسول پس بگفتا: عیسی ار فرزند داشت امتش بر روی چشمش میگذاشت داد بـر آن کـور چـشـمــان پـلــیـد درهمی معدود و آن سر را خرید دیْـرگـاه از وی، سـراپـا نـور شد چاه ظـلـمت، جـلـوهگـاه طـور شد دیْــرگــاه هــفــتــم نـیــلـیقــبــاب گفت با خود: «لیتنی کُنتُ تراب»! آمد از هـاتـف نـدا در گـوش وی کای مـبـارک طـالـع فـرخـنـدهپی! خوش همای دولت آوردی به دست شاد باش، ای پیر راد دینپرست! کـاین عـزیز کـردگـار داور است نـاز پـرورد رسـول اطـهـر است ذروۀ عـرش است، کمتر پـایهاش خفته صد «روحالقدس» در سایهاش بوالبشر از شور این سر از بهشت سر بدین دیـر خـرابآبـاد، هِـشت شور این سر بُرد موسی را به طور «رَبِّ اَرْنی»گوی با وجد حضور چون مسیح از شور او، سرشار شد با هـزاران شـوق، سـوی دار شد هر که را سودای عشقی در سر است شور عشق این سر بیپیکر است پیـر دِیْـر آن سر گرفت اندر کنار کـرد مـرواریـد تـر بر وی نـثـار شست با کافـور و عـنـبر موی او بـا ادب بـنـْـهـاد رو بــر روی او دید ز آن تابـنـدهرو، آن نیکبخـت آنچه در شب دیده موسی از درخت سـر به بـالا کـرد کـای شـاه قِـدم! حـق عـــیـسـای مـسـیـح پــاکدم! حکم کن کاین سر گشاید لب به گفت سـازدم آگـاه از ایـن سِـرِّ نـهـفـت پس به گـفـتار آمد آن نطق فصیح همچو در گهـواره، عیسای مسیح گفت: برگـو، خـواستار چـیـستی؟ گـفـت: الله! فاش گو، تو کـیستی؟ مـن بــرآنـم کـه تـویـی دادار رب عیسی، ابن و روح، ناموس و تو، اَب گفت: نی، نی؛ «الحذر» زین کیش بد رو فرو خوان «قُـلْ هُـوَ اللهُ اَحَدْ» پاکیزدان «لَمْ یَلدْ، لَمْ یُولَدْ» است ساحتش، عاری از این قید و حد است من ز روح و ابن و اَب، آنسوترم کـردگـار «لـم یـلـد» را مـظهـرم مـن حــسـیـن بـن عـلـی عــالـیام کـه بـه مـُـلک آفـریـنـش، والـیام مـادرم، بـنـت شـهـنـشـاه حـجـیـز مریمش از جان و دل باشد کـنیز من شـهـید تـیـر و تیغ و خـنجـرم تـشـنـه بـبـْریـدنـد اعـدا، حـنجـرم گـفـت: الله! ای شه پـوزشپـذیـر! رحم کن بر حال این ترسای پیـر گفت: حاشا! کی شود مقبول رب؟ معتکف در شرک روح و ابن و اَب شـوری از «لا» در دل آگـاه زن ونـدر او خـیـمـه ز «الا الله» زن زآن سپس در بزم خاصان نِه قدم برخـور از تـقـدیـس سلـطـان قِـدم راهـب از تـلـقـیـن آن شاه وجـود لب به تـهـلـیـل شهـادت بـرگـشود مصطـفی را با رسـالـت، یاد کرد زآن سپـس رو بر خـدیو راد کرد کـای کـلام نـاطـق رب غــفــور! ناسخ تـورات و انـجـیل و زبـور! باش زین پیر این شهادت را گواه روز رسـتــاخــیــز در پـیـش الـه این بگـفـت و شـاه را بدرود کرد سر بداد و چهره، اشکآلـود کرد دیـر تـرسـا، کـعـبـۀ مـقـصود شد و آن زیــان او، سـراپـا سـود شـد کی زیان بیند ز سودا؟ ای عمید! آن که درهم داد و یوسف را خرید نی حـنان الله از این گـفـتـار خـام ای هزاران یـوسـفـت کمتر غـلام |